پیدا





تو مرا بی قلبم ..

درخواست حذف اطلاعات

مثل دوست داشتن دریا بی ساحلش، مثل دوست داشتن ِ غروب بی خورشید ش..



سلسله ی رازهای همگانی

درخواست حذف اطلاعات

دلم دریاچه ی کوچکی که خشک شد و ماهیانی که بسترشان را مهاجرت د. مرا در ابعاد خودم تنها گذاشتند و به زندگی مجهز شدند . ی دلش برای ِ نبود طوفان تنگ نمیشود، و من! پل های جهان راه را بهم میرسانند و سرزمین های دور، روزمرگی را نمی شناسند . ما هیچکدام زندگی را نشناخته ایم و بر غریزه ی خداداد به ادامه نشسته ایم. دلم تــُـنگ کوچکی میتوانست باشد، بی در، بی دیوار . که از اقیانوس هم دوست تر باشد . رنج به تنم که می رسد، بی امیدی نام آشنا می شود و جهان را منفور ترین رخداد ممکن تلقی می کنم. قلبم را ماشینی میبینم و عاری از احساس! و فکر می کنم برای دور انداختنش از سمسارها می توان کمک گرفت . دلم می خواهد فکر نکنم، و از بار ِ پیش رو شانه هایم را در هم جمع کنم . خودم را پس بکشم . دور کنم و به راهی بروم که در آن جز خورشید همه چیز دروغ است . اگر ی به دیدار ِ ص برود که او را می خواند، من به آفتابگردان های بی پناه می رسم که در سرم نور گرایی می کنند. اگر ی به شنیدن نگاهی مشغول شود، من به رد چشمان تو می رسم که همیشه پریشان است . تو غریب ترین کلمه ای هستی که می توانست ساخته شود، غریب و تنها! دستی که بتواند تمامت را در برگیرد بر خط کتاب های مقدس است . خودت را آنجا غرق می کنی و دوباره زنده می مانی. و تو از فرشتگان ِ مهجور بپرس؛ اگر از خاکیم پس چرا گــــُل در ما نمی روید؟ چرا بوی ِ بابونه و کاج بر پیکرمان جاری نیست؟ من آفریده شده ام که دوستت بدارم و همیشه از مرگ ترسیده ام، در را باز نمی کنم . مهیا نیستم.



گویی جان کندن یقه ام را ب گرفته بود!

درخواست حذف اطلاعات

دلم به اندازه ی دست مشت شده ام بود. گریه . سرم درد می کرد . گویی هزار پروانه بال می زدند و به جمجمه ام برخورد می د. پنجره می خواستند برای رفتن. اما همه دیوار بود. بال می زدند و من رد ِ خون را روی سیاه موهایم پیدا می . ترس در رگ هایم می دوید و ا یژن در ریه هایم معطل می کرد. چقدر درد و بیچارگی قواره ی تنم شده بود . صدای سقوط ِ پاهایم بر سنگ؛ کاش پرواز را بلد بودم. مرگ اندازه ی سرم دوخته شده بود و من فقط خدا را صدا می زدم.



جاده های تنها

درخواست حذف اطلاعات

قطار از تو دور شدن و برنگشتن است!



نقشی در یزد

درخواست حذف اطلاعات

دَر را زدیم! دری که رفت و شد آدم های بسیاری را صبوری کرده است. داخل شدم و حیاط کوچک دیدم و اتاق و پله. می دانستم در حجم خانه گم می شوم، در لابلای داستان خانواده ای که کمرنگ شد! که آنها نمی دانستند عمرشان کوتاه است؛ من هم نمی دانم! تمام ساختمان را دیدم، آن ظرف هایی که ص در مطبخ بلند می کرد و حالا گرد گرفته منجمد شده است.آن خانه رازهایی داشت که تا همیشه مهر و موم شده باقی می ماند. راه می رفتم به این فکر می چقدر آدم های زیادی آنجا رفته و آمده اند، چند کودک گریسته و بعد خندیده است. چندنفر در عمق زمین آرامیده است و چند زن در تاریکی دالان ها اشک ریخته اند! دست خط هایشان چگونه بوده است و اگر از گوش هایشان شعر می ریخته است،شب خواب ستاره ها را می دیدند؟؟! آه! تاریخ آدم های گرفته را باز نمی فرستد و زندگی های تصویر شده، تکرار ندارند. چند آدم در هوای ِ صبور آن خانه بوده اند که به یاد ی عشق ورزیدند و بر کنار بادگیرها آواز ج خوانده اند... من به تعداد آدمیانی که زیسته اند فکر می کنم که زی ای آنان را قنات، اندوه می شست... آینه ها حلول پیری را ثبت نمی کند و با ظهور سال های جدید، نغمه غم را به تحریر درآورد... آن خانه از حجره های قلب من هم عبور کرد و تشویشی در دلم ساخت. زیبایش مرا محسور کرد امّا چرا نمی شود زندگی را دوباره زندگی کرد؟ دختری بوده است که بر آن پله های بلند و پاگرد وسیع نظاره گر پایان خویش بوده باشد؟ به سال های آ زندگیشان فکر کن.. دیوار ها می توانستند برایمان راوی خوبی باشند امّا ناتوان در یادآوری... به اجزا دست می کشیدم و انگشتانی باریک را روی پنجره ها دیدم.. که باز می کرد و باد را س ت می داد. آن خانه رنج های شکافته بسیاری دید و بند زد. آن زیرزمینی که برای خلوتِ مستحب، گریزی بود و قسمت هایی از عمارت که تا آسمان ادامه داشت. ابرهایی که م ن اتاق ها مدهوش می شدند.و نوری که بر چراغ ها فرود می آمدند.. درختان آن موقع سبز تر بودند و خنده صاحبان خود را پیدا می کرد! آنجا مردی را دیدم! آدمی که بارها و بارها دور خورشید چرخیده است و عدد های مختلف را برای زندگی ثبت کرد. او داستان خودش را دارد. لابلای سفال و خاک های برآمده از دیوار و خشت؛ صفحات ِ تقویم ِ او فقط کویر است . بی روز و شماره و زمان. خالی از اتفاقات. همراه ِ آرامشی که بوی خاک می دهد. تنهایی که وسیع است و همیشه درخشان . چقدر غریب بود. چقدر احتیاج به معنا شدن داشت و ی ترجمه بلد نبود. چشم هایش از سنگ مرمر سقف آن اتاق کمیاب تر، و لباس هایش از پارچه ای که از قرن ها تا به اینجا آمده است.



فاصله

درخواست حذف اطلاعات

دلم گرفته است. اندازه ی هزار سیاره کوچک که ی آدرسشان را نمی داند؛ به اندازه ی نخل هایی که در سایه رشد کرده اند و رنگین کمانی که در شهری دودی به سرقت رفته باشد! و تنهایی قواره ی تن ِ من شد!



قطع شدن پایی که راه نمی رفت!

درخواست حذف اطلاعات

برای هواپیمایی که در دریا غرق شد چه فرقی می کند بال هایش ش ته باشد یا نه، امّا برای پرنده ای که پرواز تنها اتفاق خوشایند زندگی اش است او را خواهد کشت! برای زنی که فراموشی به خوراک ِ مغزش رفته باشد، نبود ِ عشق زجرآور نخواهد بود اما من؛ که دوست داشتنِ تو شرافتِ من است؛ نبودنت شکل ِ پیچیده ای از تنهایی را ترسیم می کند! از آن هایی که ضلع هایش بی شمار است و در هیچ محلولی حل نمی شود؛ مثل چای ای که خسته ترت می کند! دست های تو نان مقدس است و من کویر کوچک! اگر نباشی، زندگی مرا می کشد بی آنکه دستانش به خونم آلوده شده باشد و اگر نباشی زمین نقطه ی کوچکی می شود برای خط زدن!



دل را رها نکن که به هر جا گیر می کند!

درخواست حذف اطلاعات

خوب می دانستی دلبسته ات شده ام، آنطور که باید! تو برایم میوه ای نوبرانه بودی در خش الی! چشمانت از ک شان ِ ستاره ها می گذشت که نگاهت سازگار بود. آن روز من هم سهیم طغیان ِ رفتنت بودم و دلتنگی رنگ گرفت! دلتنگی چیزی شبیه به حال ِ آدمی ست که می خواهد آ ین نخ سیگارش را بکشد و برای همیشه کنار بگذارد؛ امّا نمی داند فردا خواهد مـُرد! دلتنگی چیزی شبیه به دختری ن ناست که نامه هایش بریل نیست! نامه هایی از ی که دوستش دارد! می دانی چه می گویم، ناچاری و بی ت و درد را می بینی؟ کلافگی به استخوان ِ تنم قواره می شود، نشستن را سخت می کند، دلم نردبان می خواهد برای بالا رفتن و دور شدن! من دلتنگ توام، چیزی شبیه به بیچاره یْ تو بودن! دلتنگی چاه ِ بزرگیست برای پیدا ِ گوشواره ای که گم شده است! هزارسال خو دن و خواب ندیدن! دلتنگی ، زخمی بزرگ که هر چه تنت را میگردی پیدایش نمیکنی، امّا گفته اند فراموشی بخیه زخم من است! زمان از ساعت ِ من شروع می شود وقتی دلتنگ توام ، آنقدر دیر می گذرد که من هر یک روز شما را ده سال زندگی میکنم. تو رفته ای و می خواهم اشک هایم را برایت در ظرفی جمع کنم، اگر آمدی نشانت بدهم، بگویی چه هفته های پُر بارانی! و من لبخند بزنم!



....

درخواست حذف اطلاعات

در صورت تمایل به کانال زیر بپیوندید: http://telegram.me/ghaayegh_kaghazi



زیر چشمان آفتاب

درخواست حذف اطلاعات

لبخند را از لب های باریک دختری با موهای کوتاه ِ گرد چیدم !



چرخ ِ بی اراده

درخواست حذف اطلاعات

فکر می کنم تمام دَر ها بسته شده است و کلیدش را کودکی بازیگوش بر گردن آویخته است . ..



فقدان ماه

درخواست حذف اطلاعات

خورشید کینه توزی می کند! فلک می آموزد ..



آیا منتظری؟!

درخواست حذف اطلاعات

نوبرانه ای برای تابستان های بی حواس!



خوان ِ از شاهنامه مستور!!

درخواست حذف اطلاعات

حاشیه ی دستانم می رسد به لمس قلب تو؛ مطمئن و چونان اناری به دان حاضر و آماده؛ بر قفسه ات می لغزد . درختان بی نشان حیاط به داد ِ ریه هایم می رسند و از شانه های عظیم تو, کوه را قرض می نشینم !



تیر داد !

درخواست حذف اطلاعات

گل نوشت امروز خدای زمردین، بارش پراکنده باران .. یک باران سحر آمیز که قلب هارو تکان کوچکی خواهد داد .. دست هایت را نزدیک کن؛ گرفتنشان نزدیک است!



فراموشی در کوچه های بن بست

درخواست حذف اطلاعات

شهامت دوست نداشتنت را ندارم !